تبليغاتX
You Are My Blue Rose

حرف آخر!

چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
سلام...

این پست آخره....

مدتی بود می خواستم دیگه ننویسم...راستش ...شاید از اینجا خسته شدم...شایدم...واقعا دیگه حس نوشتن ندارم....

اما چرا امروز؟...دلیل خاصی نداره...امروزم یه روزی از روزای خداست....و بالاخره یه روزی مثه امروز می اومد...که پرونده ی این وبلاگ هم بسته شه!!

نمی دونم...شاید بازم اومدم و دوباره نوشتم...اما مطمئنا دیگه اینجا نه!!

اینجا رو با همه ی خاطرات قشنگش....

با اینکه به میل خودم دارم اینجارو می بندم اما دلم گرفته....کاش امروز بارون می اومد....

ممنونم از اینکه این مدت با من بودین و با نظرات قشنگتون خوشحالم کردین....

واسم دعا کنین! به دعاتون نیاز دارم....

در پناه خدا!

 

این شعر هم تقدیم به وبلاگم!

 

قسم به نغمه ی باران بمان بهانه ی من

بدون تو تپش آفتاب کمرنگ است

به هر کجا که روی هر زمان و هر لحظه

دلم همیشه برای نگاه تو تنگ است

 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:5  توسط سپيده  | 

پنجشنبه ششم تیر 1387
با آرزوی موفقیت واسه همه ی کنکوریا ( به ویژه داداش خودم )

 

 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:21  توسط سپيده  | 

چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
سلام به همه ی عزیزان....امیدوارم که حالتون خوب باشه و مثه من درگیر امتحانا نباشید!!!! تازه از فردا به مدت ۲۰ روز شروع میشه....واقعا خدا رحم کنه که از پاس کردن بعضیاش واقعا نا امیدم!!!

مراقب خودتون باشید...واسم دعا هم بکنید توروخدا!!!

 

آرامش ابدی


روز مردی نزد شیوانا آمد و از او خواست تا راه رسیدن به آرامش ابدی را به او بیاموزد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: آرامش کامل و دایمی وجود ندارد. هر یک از ما شبیه قطرات آبی هستیم که در یک رودخانه بی نهایت و ابدی در حرکتیم. مرد به شدت عصبانی شد و فریاد زد: این یعنی که ما انسان ها مجبوریم تا ابد در ناآرامی و بی قراری زندگی کنیم و هرگز روی آرامش را نبینیم!؟ شیوانا لبخندی زد و پاسخ داد: مادامی که خود را قطره ای مستقل و بی ارتباط با دیگر قطرات رودخانه هستی بدانی آری! هرگز روی آرامش را نخواهی دید. اما وقتی خود را با رودخانه یکی بدانی دیگر آرام ماندن برای تو اهمیتی نخواهد داشت. تو کل رودخانه را و تمام عظمت آن را وقتی به صورت ابر در آسمان است و به شکل باران به اعماق زمین فرو می رود و سپس به صورت چشمه از کوه ها جریان می یابد و در نهایت به دریا می ریزد تا زیر اشعه خورشید به بخار و ابر تبدیل شود یک جا حس می کنی. وقتی تو کل رودخانه را به این شکل واحد و یک پارچه و یک جا ببینی آن گاه احساس می کنی آرامش مورد نظرت ناگهان در تمام وجود تو حاکم می شود و تو ابدیت یک آرامش پویا اما ماندگار را با تمام اجزای وجودت حس می کنی. تنها در این صورت است که آرامش ابدی را درک خواهی کرد. مرد از شیوانا پرسید: چگونه می توانم کل این ارتباط یک پارچه و عظیم را به یکباره درک کنم!

شیوانا تبسمی کرد و گفت: از طریق جست و جوی دایمی معرفت! این همان روشی است که من عمری در تلاش آن هستم.

 

داستان دو شهر



مسافری نزدیک شهر بزرگی از زنی که کنار جاده نشسته بود پرسید: مردم این شهر چگونه اند؟

زن گفت: مردم شهری که از آن آمده ای چگونه بودند؟

مسافر پاسخ داد: بسیار بد، غیر قابل اعتماد و از هر نظر نفرت انگیز.

زن گفت: مردم این شهر نیز چنین اند.

هنوز مسافر اول نرفته بود که مسافر دیگری از همان شهر رسید و راجع به مردم آن شهر سوال کرد.

باز هم زن در مورد مردم شهری که مسافر از آن جا آمده بود سوال کرد.

مسافر دوم گفت: آن ها مردم خوبی بودند. راستگو، سخت کوش و بسیار بخشنده. از این که آنجا را ترک کردم غمگینم.

زن خردمند پاسخ داد: پس آن ها را در شهری که پیش رو داری باز هم خواهی یافت.

 

 

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

وز بستر عافیت برون خواهم خفت

 

باور نکنی خیال خود را بفرست

تا درنگرد که بی تو چون خواهم خفت

حافظ

 


لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:25  توسط سپيده  |